جمعه , فروردین 15 1404

چگونه عادت‌های جدید برای سال نو ایجاد کنیم؟ مشهورترین فیلسوفان قرن پاسخ می‌دهند

چگونه عادت‌های جدید برای سال نو ایجاد کنیم؟ مشهورترین فیلسوفان قرن پاسخ می‌دهند

عادات انسان،اخبار پزشکی،خبرهای پزشکی
کمال‌طلبی اجباری‌ترین روش ما برای کوچک ماندن است _نوعی پیچ‌وتاب روانی که توهمِ رسیدن به بزرگی را می‌دهد، درحالی‌که ما را در فضایی هرچه تنگ‌تر و خفقان‌آور زندانی می‌کند. اورسولا ک. له‌گوئین (زاده ۲۱ اکتبر ۱۹۲۹) در مقاله‌ی درخشانش با عنوان «سگ‌ها، گربه‌ها و رقصندگان: تأملاتی درباره زیبایی» (۱۹۹۲) بررسی می‌کند.

رویداد ۲۴ نوشت: چه می‌شد اگر می‌توانستیم فهرست تکراری تصمیمات سال نو را_که اغلب بر گِرد از عادات واعمال روزمره هستند_ با آرمان‌هایی با آرمان‌هایی بلندتر و ژرف‌تر سامان می‌دادیم؟ اگر به‌جای پرداختن به امور سطحی، به عادت‌های ذهنی و گرایشات روحی توجه کنیم و از اندیشه‌های ماندگار برجسته‌ترین متفکران تاریخ الهام بگیریم، چه دستاوردی خواهیم داشت؟ در این مطلب تعدای از این «تصمیمات والا» را از برمی‌شماریم، تصمیماتی که ملهم از اذهان تابناک تاریخ بشر هستند.

 

آدرین ریچ: روابطی شرافتمندانه بپرورانید

آدرین ریچ (۱۶ مه ۱۹۲۹–۲۷ مارس ۲۰۱۲)، از تاثیرگذارترین شاعران سده‌ی بیستم و زنی با اراده‌ای استوار، نخستین و همچنان تنها شاعری است که در اعتراض به انحصار قدرت و برنامه‌ی دولت وقت برای قطع بودجه‌ی «بنیاد ملی هنر»، از پذیرفتن نشان ملی هنر سر باز زد. هرچند مجموعه‌شعر او با نام «رویای یک زبان مشترک» جایگاهی برجسته در فرهنگ معاصر دارد، اما در کتاب کمترشناخته‌شده‌ی «درباره‌ی دروغ‌ها، راز‌ها و سکوت» است که ریچ بصیرت‌های خود را، مستقیما، در باب ابعاد سیاسی، فلسفی و فردی زندگی انسان بیان می‌کند. در بخشی از این کتاب چنین می‌خوانیم: «یک رابطه‌ی انسانیِ شرافتمندانه_رابطه‌ای که در آن دو انسان حق داشته باشند واژه‌ی «عشق» را به زبان بیاورند_ فرایندی است ظریف، گاهی خشونت‌بار و اغلب هراس‌آور برای هر دو طرف؛ راهی برای پالودن حقایقی که می‌توانند برای یکدیگر بازگو کنند. این کاری بس مهم است، چرا که خودفریبی و انزوای ما را درهم می‌شکند. مهم است، چون از طریق آن به پیچیدگی درونی خویش حرمت می‌گذاریم. مهم است، زیرا اندک‌اند کسانی که حاضر به همراهی ما در این راه دشوار باشند.»

 

سورن کی‌یرکگور: در برابر بی‌قراریِ ناشی از سرگرمی‌های بیهوده مقاومت کنید

سورن کی‌یرکگور (۵ مه ۱۸۱۳–۱۱ نوامبر ۱۸۵۵)، که او را نخستین فیلسوف اصیل اگزیستانسیالیست می‌دانند، همواره الهام‌بخش اندیشوران بوده است. او به امور متعددی پرداخته؛ از روان‌شناسی قلدری گرفته تا بررسی نقش حیاتی ملال و آسیب‌های همرنگی با جماعت. کی‌یرکگور در اثر مهمش «این یا آن: پاره‌ای از زندگی» (۱۸۴۳) می‌نویسد: «به نظر من از بین تمام چیز‌های مضحک، مضحک‌ترین امر ممکن، پرمشغله بودن است؛ اینکه کسی همیشه در حال عجله برای غذا خوردن و کار کردن باشد.»

 

سپس در فصل «بدبخت‌ترین انسان» توضیح می‌دهد چگونه می‌توان با فرار از لحظه‌ی اکنون و غرق‌شدن در تعقیب بی‌پایان هدفی بیرونی، به انسانی نگون‌بخت بدل شد: «آدم نگون‌بخت کسی است که ایده‌آل و محتوای زندگی‌اش، و گوهر وجودش، بیرون از خود او قرار داشته باشد. او همیشه از خویش غایب است و نزد خود حاضر نیست. این غیبت ممکن است در گذشته باشد یا در آینده_و همین برای شکل‌گیری «وجدان نگون‌بدبخت» کافی است… آدم نگون‌بخت، آدمی غایب است… فقط کسی خوشبخت است که نزد خویشتنِ خویش حاضر باشد.»

 

راینر ماریا ریلکه: با پرسش‌ها زندگی کنید

در سال ۱۹۰۲، راینر ماریا ریلکه (۴ دسامبر ۱۸۷۵–۲۹ دسامبر ۱۹۲۶) با جوانی نوزده‌ساله به نام فرانتس زاویِر کاپوس_دانشجوی دانشکده‌ی افسری و شاعری نوپا_مکاتبه کرد. این نامه‌ها بعد‌ها با نام «چند نامه به شاعری جوان» منتشر شد؛ نامه‌هایی که در پرسش‌هایی ماندگار درباره‌ی معنای عشق، مقام محنت و مرارت‌های زندگی در شناخت خویشتن، و نیروی تعالی‌بخش مطالعه، کندوکاو می‌کنند. ریلکه در یکی از لطیف‌ترین نامه‌هایش می‌نویسد: «از تو می‌خواهم در برابر تمام امور حل‌نشده‌ای که در قلبت مکنون‌اند صبور باشی و بکوشی خودِ پرسش‌ها را دوست بداری، گویی اتاق‌هایی بسته‌اند یا کتاب‌هایی که به زبانی به‌کلی بیگانه نوشته شده‌اند. در پی پاسخ نباش؛ چراکه اکنون نمی‌توانی در آنها زندگی کنی، و اصلِ ماجرا این است که همه‌چیز را زندگی کنی. امروز با پرسش‌ها زندگی کن. شاید زمانی، در آینده‌ای دور، حتی بی آن‌که متوجه شوی، قدم‌به‌قدم خود را در دل پاسخ بیابی.»

 

سوزان سانتاگ (۱۶ ژانویه ۱۹۳۳–۲۸ دسامبر ۲۰۰۴) زمانی در یک سخنرانی گفته بود: «نویسنده کسی است که به جهان توجه می‌کند. نویسنده، نظاره‌گری کارکشته است.» از نگاه او، این توجه دقیق به جهان نه‌تنها برای نویسندگی، بلکه برای «انسان‌بودن» نیز ضروری است. سانتاگ در نوشته‌ای از مجموعه‌ی «جستار‌ها و سخنان»، پس از اشاره به اینکه اغلب از او پرسیده می‌شود «توصیه شما به نویسنده‌ها چیست؟»، پاسخی داده است که جوهره‌ی انسان‌دوستی در آن عیان است: «اغلب از من می‌پرسند آیا کاری هست که فکر کنم نویسنده‌ها «باید» انجام دهند؟ و اخیرا در مصاحبه‌ای گفتم: «بله، چند کار: عاشق کلمه‌ها باشید، برای ساختن جملات رنج بکشید و به جهان توجه کنید.» همین‌که این توصیه‌ی سرخوشانه از دهانم بیرون آمد، یادم افتاد دستورالعمل دیگری هم می‌توانستم بگویم: «جدی باشید.» یعنی هرگز بدبین نشوید_و البته این امر به‌هیچ‌وجه با شوخ‌طبعی منافات ندارد.»

 

سانتاگ «توجه‌کردن دقیق» را فضیلتی بنیادین می‌شمرد و آن را داشته‌ای می‌دانست که انسانیت ما را بارور می‌کند: «داستان گفتن یعنی اعلام اینکه «این روایت» مهم است؛ فرایندی که در آن گوناگونی و هم‌زمانیِ جهان را در مسیری خطی خلاصه می‌کنیم. اخلاقی‌بودن یعنی توجه کردن، یعنی داشتن توجه خاص به چیزها. وقتی داوری اخلاقی می‌کنیم، صرفا نمی‌گوییم این از آن «بهتر» است، بلکه در سطحی عمیق‌تر ارزش‌گذاری می‌کنیم: این از آن «مهم‌تر» است. اساسا این کار یعنی نظم‌بخشیدن به دامنۀ بی‌کران و هم‌زمانیِ امور، به بهای نادیده‌گرفتن بسیاری از رخداد‌های جهان. سرشت داوری‌های اخلاقی به ظرفیت ما در توجه‌کردن بستگی دارد_ظرفیتی که هرچند محدود است،‌ام می‌توان آن را گسترش داد. شاید آغازِ خرد و تواضع همین باشد که بپذیریم همه‌چیز در یک لحظه روی می‌دهد و فهم اخلاقی ما_که همان فهم رمان‌نویس هم هست_نمی‌تواند یکجا تمام آن را به چنگ آورد.»

 

برتراند راسل: در زندگی جایی به «یکنواختیِ پربار» اختصاص دهید

بسیاری از ذهن‌های برجسته بر اهمیت «هیچ‌کاری انجام ندادن» در زندگی تاکید کرده‌اند. ولی کمتر کسی همچون فیلسوف بریتانیایی، برتراند راسل (۱۸ مه ۱۸۷۲–۲ فوریه ۱۹۷۰)، در کتاب کلاسیک «فتح خوشبختی» (۱۹۳۰)، به موشکافی دقیق و درخشان این اصل پرداخته است. کتاب راسل تلاشی است برای «ارائه راه‌حلی برای ناخوشی‌های روزمره‌ای که بیشتر مردم در جوامع متمدن از آن رنج می‌برند»، و تحلیلی ژرف و جاودان از معنای حقیقی «زندگی خوب» ارائه می‌دهد. او در فصل «ملال و هیجان» به بررسی این پارادوکس می‌پردازد که چرا با وجود اهمیت ملالت برای روان انسان، بازهم از آن هراس داریم. او دهه‌ها پیش از مطرح شدن نگرانی‌های امروز ما درباب عصر حواس‌پرتی و کاهش بهره‌وری، که توانایی حضور در لحظه را مختل می‌کند، چنین می‌نویسد: «ما کمتر از نیاکانمان احساس ملالت می‌کنیم، اما ترس ما از ملالت بیشتر شده است. به این باور رسیده‌ایم که ملال بخشی گریزناپذیر از سرنوشت انسان نیست، بلکه می‌توان با جست‌وجوی هیجان‌های شدید از آن اجتناب کرد… هرچه در نردبان اجتماعی بالاتر می‌رویم، جستجوی هیجان بیشتر می‌شود.»

 

راسل دهه‌ها پیش از آنکه «خیره‌شدن طولانی به صفحات نمایش» تبدیل به مشکلی جدی شود، از والدین می‌خواهد که به کودکان امکان تجربه «ملال ثمربخش» را بدهند_ شرایطی که زمینه‌ساز خلاقیت و بازی‌های تخیلی می‌شود. به عبارت دیگر، همان شادی بزرگ کودکی و دستاوردی که در یادگیری «تنها بودن و هیچ کاری نکردن» نهفته است. او می‌نویسد: «لذت‌های دوران کودکی باید عمدتا از نوعی باشد که کودک با تلاش و خلاقیت خود از محیطش به‌دست می‌آورد… کودک مانند نهالی جوان است که وقتی در خاکی ثابت به حال خود رها شود، بهترین رشد را دارد. سفر‌های بیش از حد و تنوع بسیار زیاد برای کودکان مناسب نیست و باعث می‌شود در بزرگسالی نتوانند ملالت ثمربخش را تحمل کنند… منظورم این نیست که حس ملال ذاتا دارای مزیت است، بلکه می‌گویم برخی چیز‌های خوب تنها در شرایطی حاصل می‌شوند که درجاتی از ملالت وجود داشته باشد… نسلی که تحمل ملال را ندارد، به نسلی از «آدم‌های خشکیده» بدل خواهد شد، متشکل از افرادی که از فرآیند‌های آرام طبیعت جدا افتاده‌اند، افرادی که هر انگیزه حیاتی در آنان به‌تدریج پژمرده می‌شود، گویی گل‌های بریده‌ای در گلدان هستند.»

 

اورسولا کی. له گویین: از بازی کمال‌گرایی کناره بگیرید

کمال‌طلبی اجباری‌ترین روش ما برای کوچک ماندن است _نوعی پیچ‌وتاب روانی که توهمِ رسیدن به بزرگی را می‌دهد، درحالی‌که ما را در فضایی هرچه تنگ‌تر و خفقان‌آور زندانی می‌کند. این همان موضوعی است که اورسولا ک. له‌گوئین (زاده ۲۱ اکتبر ۱۹۲۹) در مقاله‌ی درخشانش با عنوان «سگ‌ها، گربه‌ها و رقصندگان: تأملاتی درباره زیبایی» (۱۹۹۲) بررسی می‌کند. این مقاله در کتاب ارزشمند «موج در ذهن: گفتار‌ها و مقاله‌هایی درباره نویسنده، خواننده و تخیل» منتشر شده است. له‌گوئین در واکاوی فشار‌های سخت‌گیرانه‌ و اغلب آزاردهنده فرهنگی برای رسیدن به زیبایی، به‌ویژه زیبایی زنانه، می‌نویسد: «راه‌های بی‌شماری برای کامل‌بودن وجود دارد و هیچ‌یک از آنها با تنبیه و مجازات حاصل نمی‌شوند… یادم می‌آید در دهه‌ی ۱۹۴۰، دختران سفیدپوست مدرسه‌ی ما با تحمل گرمای شدید و مواد شیمیایی تا سرحد شکنجه، می‌کوشیدند موهایشان را فر کند؛ درحالی‌که دختران سیاه‌پوست از همان روش‌ها برای صاف‌کردن موهایشان بهره می‌بردند. در آن زمان هنوز فر موقت خانگی اختراع نشده بود و بسیاری از بچه‌ها توانایی پرداخت هزینه‌های گزاف خدمات آرایشی را نداشتند. این دسته همواره احساس حقارت می‌کردند، چرا که نمی‌توانستند از قوانین زیبایی پیروی کنند… زیبایی همیشه قوانین خاص خود را دارد. این یک بازی است.

 

من از بازی زیبایی متنفرم؛ متنفرم وقتی می‌بینم افرادی از طریق آن ثروت‌های کلان به جیب می‌زنند، آن را کنترل می‌کنند و اهمیتی نمی‌دهند که چه کسانی را آزار می‌دهند. از آن متنفرم وقتی می‌بینم باعث می‌شود مردم آنقدر از خود ناراضی شوند که خود را گرسنگی می‌دهند، بدن‌شان را تغییر شکل می‌دهند و مسموم می‌کنند.

 

البته گاهی خودم هم به سطحی از این بازی تن می‌دهم؛ تحت لبخندی از رژلب یا با هیجان خریدن یک پیراهن ابریشمی زیبا… ایدئال ازلیِ زیبایی در جوانی و تندرستی ریشه دارد که همواره ثابت بوده، اما ایدئالِ زیباییِ تحمیلی از سوی تبلیغات، همان بازیِ زیبایی است که مدام قوانینش را عوض می‌کند و هرگز هم تماما راستین نیست. هم‌زمان، گونه‌ای دیگر از زیبایی هست که نه در سطح تن، بلکه در پیوند تن و روح خلق می‌شود؛ و با این حال، له‌گوئین در تکان‌دهنده‌ترین و در عین حال رهایی‌بخش‌ترین نکته‌ی استدلالش می‌گوید که با وجود تمام آرمان‌هایی که بر جسم‌مان تحمیل می‌کنیم، درنهایت «مرگ» است که تمام ابعاد زیبایی ما را آشکار می‌کند. مرگ برابرساز نهاییِ جریان زمان است؛ همان که روشن‌گر بزرگ است و به ما می‌فهماند، به همان طریقی که هر فردی خودش را یک جهان می‌بیند، انسانی که دوستش می‌داریم نیز یک جهان ممکن است.

 

له‌گوئین با نگاهی ژرف به یاد مادرش می‌افتد و لایه‌های مختلف زیبایی او را به‌خاطر می‌آورد: «مادرم در هشتادو‌سه‌سالگی، و در حالی که بدنش بر اثر سرطان طحال دفرمه شده بود، از دنیا رفت. گاهی که به او فکر می‌کنم، همین تصاویر دردناک از اندامِ ورم‌کرده‌اش به خاطرم می‌آید؛ تصویری که اگرچه واقعی است، اما حقیقتی عمیق‌تر را محو و کدر می‌کند.

 

این فقط یکی از خاطرات پنجاه ساله‌ام از اوست_ واپسینِ آنها. در پس این تصویر، سیمایی ژرف‌تر و زنده‌تر نهفته است؛ تلفیقی از خاطرات، عکس‌ها و روایت‌ها. در پسِ آن تصویر، کودکی با مو‌های خرمایی رنگ می‌بینم که در دامنه‌های کلرادو می‌دود، دانشجویی ظریف‌اندام را می‌بینم، مادری مهربان و خنده‌رو و معشوقه‌ای بی‌مانند می‌بینم؛ زنی با ذهنی درخشان، همسری شوخ‌طبع، یک هنرمند جدی، و آشپزی چیره‌دست را می‌بینم. او را می‌بینم که گهواره‌ای را تکان می‌دهد، باغچه‌اش را وجین می‌کند، می‌نویسد، می‌خندد_ بازوان ظریف و کک‌مکی‌اش با دستبند‌های فیروزه‌ای را می‌بینم، و اینها همه در یک لحظه‌ا‌ی ناب همه‌ی این تصاویر یکی می‌شوند و آن شکلی از زیبایی را می‌بینم که هیچ آینه‌ای را یارای بازتابش نیست: درخشش و تابش روح او را می‌بینم که در سراسر این سال‌ها، به زیباترین شکل ممکن، سوسو می‌زند… این همان چیزی است که نقاشان بزرگ می‌بینند و به تصویر می‌کشند. برای همین است که در پرتره‌های رامبرانت سیمای خسته و فرسوده‌ی سالمندان چنین ما را شادمان می‌کند: شکلی از زیبایی را نشان‌مان می‌دهد که در سطوح یافت نمی‌شود، بلکه بطن بطون زندگی ریشه دارد.

 

اریش فروم: در هنر عشق‌ورزیدن خبره شوید

فرهنگ عامه غالبا عشق را امری می‌داند که «به‌یک‌باره بر ما عارض می‌شود»؛ چیزی که ناگهان در آن «می‌افتیم» و ما را خوشبخت یا بدبخت می‌کند. این نگاه از یاد می‌برد که عشق‌ورزیدن_به‌مثابه‌ی تمرین عملی عشق_ نوعی مهارت آموختنی است. اریش فروم (۲۳ مارس ۱۹۰۰–۱۸ مارس ۱۹۸۰)، روان‌شناس و فیلسوف آلمانی، در اثر کلاسیکش «هنر عشق‌ورزیدن» می‌نویسد: «عشق فقط نوعی حس یا هیجان نیست که هرکس، فارغ از میزان بلوغش، بتواند در آن غوطه‌ور شود… [همه‌ی]کوشش‌های ما برای عشق‌ورزیدن محکوم به شکست‌اند، مگر آنکه بکوشیم شخصیت خود را فعالانه پرورش دهیم و به بینشی برسازنده برسیم… چشیدن لذت شخصی از عشق، بدون یافتن توانایی عشق‌ورزیدن به هم‌نوع، بدون فروتنی، جسارت، ایمان و انضباط ناممکن است. در فرهنگی که این فضیلت‌ها کمیاب‌اند، ناگزیر موفقیت در عشق‌ورزیدن هم کمیاب خواهد بود… هیچ کاری را همسنگ عشق نمی‌توان یافت که با امیدی چنین وافر آغاز شود و با تکراری بس بیشتر و شدیدتر به شکست بینجامد.»

 

او تاکید می‌کند که تنها راه کاستن از این شکست، آگاه‌شدن به ناسازگاری میان تصورات رمانتیک ما از عشق و واقعیت ساختار آن است؛ یعنی اینکه عشق «عملی آگاهانه» است، نه صرفا موهبتی اسرارآمیز: «نخستین گام، دریافتن این واقعیت است که عشق همچون هنری دیگر است: هنر زیستن. اگر می‌خواهیم یاد بگیریم چگونه عشق بورزیم، باید دقیقا همان را‌هی را برویم که برای آموختن هر هنر دیگری_مثلا موسیقی، نقاشی، نجاری، پزشکی یا مهندسی_ می‌رویم. در یادگیری هر هنری، دو بخش مهم وجود دارد: یکی، تسلط بر نظریه و دیگری، خبرگی در عمل. اگر بخواهم پزشکی بیاموزم، باید مبانی بدن انسان و بیماری‌ها را بدانم؛ اما با صرف دانستن این دانش، هنوز پزشک نشده‌ام. صرفا با تمرین مداوم است که دانش نظری و تجربه‌ی عملی چنان در می‌آمیزند که به شهود من بدل می‌شوند_جوهر هر هنر در مرحله‌ی استادی همین است. افزون بر جنبه‌های نظری و عملی، عامل سومی برای رسیدن به استادی در هر هنری ضروری است: موضوع آن هنر باید «کانون توجه مطلق» تو باشد؛ هیچ چیز در جهان نباید مهم‌تر از آن باشد. درمورد موسیقی، پزشکی، نجاری چنین است، و درباره‌ی عشق نیز همان‌قدر صادق است. شاید همین است که نشان می‌دهد چرا مردم، با وجود شکست‌های پیاپی و میل عمیقشان به عشق، به‌ندرت تلاش می‌کنند هنر عشق‌ورزیدن را بیاموزند؛ تقریبا هرچیز دیگری در زندگی‌شان از عشق مهم‌تر است_موفقیت، اعتبار، پول، قدرت_ و تمام انرژی خود را صرف رسیدن به اینها می‌کنند و برای یادگیری عاشقانه‌زیستن وقتی باقی نمی‌گذارند.»

 

نوشته ماریا پاپووا، ترجمه علیرضا نجفی

 

 

همچنین ببینید

مجرد‌ها نسبت به متاهل‌ها کمتر دچار زوال عقل می‌شوند

مجرد‌ها نسبت به متاهل‌ها کمتر دچار زوال عقل می‌شوند مجموعه: اخبار پزشکی تاریخ انتشار : …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × پنج =